|
آیینه های خاکستری |
|||||||||||||||||
|
چه دوزخی چشیدیم برادر!!خاطرت هست...
رخصت!! خواهم آمد شاید کمی دیر تر!! شاید ...!! اما خواهم آمد... نوشته شده توسط آدم برفی در یکشنبه 5 مهر1388 ساعت 19:35 | لینک ثابت |
سفررا به خاطر مردمانش دوست دارم... اینبار با مردم خوب همدان و کردستان...
هوالحق من در حجم جاده تنهایم و دلم می خواهد مه را سر بخورم تا انتهای دره و تولد هر جوانه را شعر بگویم انگار جاده تا امتداد تاریکی در جریان است و تمام شبنم را مه رهزنی کرده و در روشنایی زرد مصنوعی من به غم نمی اندیشم و به تنهایی و میان جنگل های سبز بلندترین کوه ها فقط به درد زانوانم که تمام طول سفر همراهیم کردند فکر می کنم و به مادر که دلتنگی هایش را میان سجاده اشک می ریزد و خواهر که چشم هایش را سر کوچه انتظار جا گذاشته و پدر که دوری را روزنامه می خواند بالا می روم بلندترین کوهی را که پیموده ام تمام کودکی ام را تمام خستگی هایم را پرت می شوم جایی که درختان به احترام می ایستند و گلها به تماشا نگران می شوند خیال را می دوم که سر نخورم روی سراشیبی که تندیش را مار می خزد چشم هایم می چرخد روی کوه ها و فکر می کنم که فروغ را باید برای تمام کوه ها خواند تا صبوریشان را فریاد بزنند بی شک!! که کمر جاده نشکند و دلم می خواهد باران را بالا بروم تا به خدا لبخند بزنم و دلم می خواهد... نوشته شده توسط آدم برفی در یکشنبه 5 مهر1388 ساعت 19:23 | لینک ثابت |
وقتی نمی توانی قواعد بازی را تغییر دهی پس خفه شو و بازی کن!!
هوالحق چقدر دلم می خواست لبخند بزنی وقتی سیاهه های دفتر کاهیم صدایت می کنند ویک استکان چای را دم به دم با سکوتت میهمان شوی مدت هاست توی کتاب ها واژه ها را دور می زنم دنبال رد پای فاحشه هایی که جز ورود ممنوع چیزی نبودشان... نیست!! کاغذ پاره ها توی سرم مچاله شد و رنگ ها پاشیده شد روی کلماتی که نبض قرض می گیرند به اضافه وقت ها!! که جیغ کشیدم وقتی ایستادند مداد های سیاهی که تنهاییشان را دار زدند... نوشته شده توسط آدم برفی در شنبه 24 مرداد1388 ساعت 20:25 | لینک ثابت |
هوالحق شاعر که نیستم فقط گاهی فریاد می زنم که کلاغ ها را دیدن غارغارشان کورم و مترسک ها را صدای لبخندشان کرم می کند. که قصه های پدر بزرگ را باد آرام گرفت و پدر! بزرگیش را از روی هیچ نردبانی نایستاد و مادر! مهربانیش را از هیچ نگاهی قرض نکرد ببین!با واژه ها می جنگم که« دوستت دارم» امتداد لبخند تو بود و نجنگیدم!! که عشق را میان چاله های کوچه مادر بزرگ بیرون کشیدی که دست هایم دیگر هیچ ستاره ای را دار نمی زند. و عشق هجی شد عین شین و گودال ق را پرت شدی و یادت رفت تمام کوچه ها بن بست بودند و بوی دلتنگی تنهایی هایم را خفه کرد حالا دست هایت را ببین! می ایستم همین جا تا ستاره باران شود!! نوشته شده توسط آدم برفی در یکشنبه 28 تیر1388 ساعت 20:0 | لینک ثابت |
سایه میشم سایه میشم سایه که آزار نداره... هوالحق وقتی تیر های برق روی دامنه کوه می دوند یک تخیل عمودی و دره که یکباره از مه پروخالی می شود یک دید افقی مستقیم سر به سنگ خورد و پاک شد از جایی که هر گز نبود و لرزید و رنگ تمام گل های قالی پرید وقتی صورتش را با سیلی سرخ کرد و گرم شد و سیب آمدنش را سرما خورد و یادمان نرفت... قایم باشک هایی که جا ماند جای چشم ها روی دیوار همسایه و پرسه میان درختان اناری که بی میوه بودنش را رفاقت کرد و نبودم که پاکی ات را حلقه زد دور چشمت و دیگر هیچ علف هرزی هرز نبود وقتی شبنمش اشک شد و رفتی تمام خواب هایم را رکاب زدم جاده را پیچ خوردم... که زمین را ستاره رویید و اسمان بی صبری اش را کرانه نبود... و دست ها سردیشان را زمزمه کردند که شاید رفاقت ها را لبخند می کاشتم شاید... نوشته شده توسط آدم برفی در سه شنبه 23 تیر1388 ساعت 20:21 | لینک ثابت |
|
|
||||||||||||||||
|
Copyright (C) 2007,
http://baarf13.blogfa.com.
all right reserved |
|||||||||||||||||